
عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی...
چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟؟
بعضی مواقع تو خلوتم که میشینم فکر میکنم و به قولی مناجات میکنم(پدر ریا بسوزه)با خودم میگم ، ای کاش باشم و ببینم آقامو ، باهاش درد دل کنم ، سرمو رو شونش بزارم ، به قول رفقا و بچه هیئتیامون باهاش عشق بازی کنم، اما یه نمه که فکر میکنم به خودم میگم نه ، ای کاش نباشم آقام میاد ، اگه آقام بیاد و من باشم چی میخوام به آقام بگم ، بگم آقا من همون شیعه جاهلم ، من همونی ام که صبح تا شب دلتو خون میکرد ، من همونی ام که اشک چشاتو سرازیر میکرد، من همونی ام که میدونست شما داری میبینیش و جلو چشات گناه میکرد ،
بعد خطاب به آقا میگم یه راه داره اینجوری نشه ، اونم اینه :
خودت دستمو بگیری ، خودت بشی اربابم نه نفسم ، خودت افسارمو بگیری و منو بکشی تا هرجائی نشم ، خودت دست رو سرم بکشی ،
آخه تو مهربون تر از اونی هستی که منو مجازاتم کنی ، بخدا بیچاره میشم اگه نگام نکنی ، قربون اون قلبت بشم آقا که وقتی منِ شیعه تو دام گناه میافتم تیر میکشه ، آقا تو رو جون مادر پهلو شکستت قسمت میدم ، منو ازمن بگیر ، خودتو بهم بده ،،،،،
اونوقت میام با افتخار سر بلند میکنم و میگم آقا :
(لایمکن الفرار از عشق) ، من همون عاشق و سائل همیشگی ام
اللهم عجل لولیک الفرج


