
بر اساس تكليف ديني روزه در جبههها واجب نبود؛ با وجود اين برخي از رزمندگان روزه ميگرفتند. حتي بسياري از شهدا در زمان درگيري با زبان روزه شهيد شدند. برخي از رزمندگان سهميه ناهارشان را ميگرفتند، اما آن را به همرزمهايشان مي دادند و خودشان روزه ميگرفتند.
اولين بار كه جبهه رفتم نزديك شب قدر بود. شب قدر كه رسيد، به اتفاق چندتن از همرزمهايم، به محل برگزاري مراسم احيا رفتم، از مجموع 350نفر افراد گردان فقط 20نفر آمده بودند. تعجب كردم.
شب دوم همينطور؛ براي من سؤال بود كه چرا بچهها براي احيا نيامدند، نكند خبر نداشته باشند. از محل برگزاري احيا بيرون رفتم. پشت مقر ما صحرايي بود؛ شيارها و تل زيادي داشت. به سمت صحرا حركت كردم، وقتي كه به نزديكي شيارها رسيدم، ديدم در بين هر شيار رزمندهاي نشسته و رو به قبله قرآن را روي سرش گرفته و زمزمه ميكند.
چون صداي مراسم احيا از بلندگو پخش ميشد، بچهها صدا را ميشنيدند و در تنهايي و تاريكي حفرهها، با خداوند راز و نياز ميكردند.بعد متوجه شدم اينها به دليل اعتقادي كه داشتند در اين شيارهاي تنگ رفتند و آن بيست نفر هم كه براي مراسم عزاداري و احيا آمده بودند، مثل من تازه وارد بودند.
اين اتفاق يكبار ديگر هم افتاد. بين دزفول و انديمشك منطقهاي بود كه درختهاي پرتقال و اكاليپتوس زيادي داشت، ما اسمش را گذاشته بوديم جنگل. نيروهاي بعثي بعد از آنكه پادگان ما را بمباران كرده بودند، نيروهايشان را در آن جنگل استتار كرده بودند.
آنجا ديگر تپه نداشت، اما بچهها خودشان حفرههايي كنده بودند و داخل آن ميرفتند و در تنهايي عجيب با خدا راز و نياز ميكردند.»
ما کجائیم و شهدا ... ، وای برما
وقتی داشتم آپ میکردم یه بزرگواری این شعر رو برام پیامک داد که خیلی دلم شکست
لب تشنه گر شدی تو در این ماه بندگی
آبی زدیده هدیه به طفل رباب کن
خاطره از محمد عبدالحسيني، نوجوان سالهاي جنگ، سال 65 و 66 جبهه


